
کتابها چقدر میتوانند جهان را تغییر دهند؟ تاثیر کتابها در وسعتیمحدود را میدانم و میشناسم، اما تاثیر در محدودهای عظیم چطور؟
آیا کتاب تاثیرات مخرب هم در زندگی بشر داشته؟ مسلما که داشته! چهبسیار کتابخوانهایی که آزارشان به مورچهای نرسید و درمقابل آدمهایی که بقیهی انسانها را تا توانستند تحت فشار گذاشتند و چلاندند، عجبا که برخیشان هم چه کتابخوانهای برجستهای بودهاند.
زمانی بود که مدام به تاثیر مثبت کتابها در جوامع بشری فکرمیکردم اما جماعت کتابخوان همیشه هم منشا اثرات خوب و پربرکت نبوده، هرچند اگر ازین زاویه نگاهکنیم که بیشتر خوبی داشته، بله موافقم.
کتاب گاهی نیز سبب ظن و نگرانی بعضیها میشده، در طولتاریخ گزارشاتی هست از برخوردهای همین بعضیها با کتابهای زبانبسته؛ وگرنه این لغت ” کتابسوزان ” از کجا آمده؟
آیا کتاب و کتابخانه و کتابخوانی، معیار تمدن، وجود تمدن یا کیفیت تمدن یا مدرنیتهاست؟ البته که نه. کتاب داریم تا کتاب!
نقش کتاب
کتاب نقشهای متنوعی بازیکرده و موزهی تاریخ، اشخاص را درحال استفادههای بالکل متفاوتی از کتاب، ثبتکرده. نقشهای کتاب طیف گستردهای را شامل میشود از وسیلهی علمآموزی شاگردمدرسه ها تا چیزهایی دورازذهن. از بحث و ادله و فلسفه و گفتگو تا نامههایی عاشقانه، نوشتههای سوزناک و داستانهایی برای خوابکردن بچهها، یا وسیلهای برای اذیتنمودن اعصابدیگران تا اینکه کتاب برای بعضیها اسلحهبوده و کلاشنیکف. کارگردانصحنه، همیشه انسانها بودهاند و خود کتاب، مظلومانه یا باسربلندی مورداستفادهبوده. مثل موجودی که استقلال ندارد، نمیتواند ازخودش دفاعکند، پناهی ندارد و لازماست که همیشه مورد حمایت قرارگیرد.

کتابها کجا ماندند؟
سلیقهی کتابخوانی در من انگارجائی حوالی نیمهی قرنبیستم متوقفشده و جلوتر نیامده. برای مدتها فکرمیکردم سبب تنها ایناست که دنیا دیگر آثار بزرگ بهخود نمیبیند، بعدا اما متوجه دلیلدیگری هم شدم. مگر چنداثر ترجمهشد و در دسترسمان قرارگرفت؟ این سیل اطلاعات که تمامجهان را فراگرفت و باريكهای ازآن بدینجا نیز رسید، در جهان ادبیات هیچ نمود و سهمی نداشت؟ که حتما داشت، اما برسر کتابها چه آمد؟ شخصیتهایی که مجالنیافتند افکارشان را بزبانفارسی برایمان بیانکنند، ماجراهایی که نقشنبستند بر اوراقی که میشد تهیهشان کرد.
خرید کتاب
یادم میاید چندسال پیش که بهناگهان و انگار یک شبه، در روی پاشنهی دیگری چرخید برای اندکزمانی، عشاقکتاب، هرچه پولداشتند را کنارمیگذاشتند برای خریدنکتابها و رمانهایی که تنها اسمشان را شنیدهبودیم یا وصفشان را.
سهسالی هست که دیگر مثلسابق کتابنخریدهام کنجکاو نیستم بدانم چهآثاری عرضهمیشوند، اگر وصف کتابیخاص را جایی ببینم، پیدایش میکنم اما روش کتاب خریدنم و کتابخواندنم عوضشده. اینطورنیست که بروم و بگردم ببینم کتابتازه چههست. الان که دیگر بیشتروقتم را هم دادهام به امور دیگر.
کتابهای این دوره و زمانه
امروزه دلم هوس کتاب که میکند، میگردم روی اینترنت. ” همسایهها ” احمدمحمود، ” سنگصبور” چوبک. دیگر از دلم نمیگذرد و برزبانهم نمیاورم که چرا درکتابفروشیها پیدایشان نمیشود. کاش آنقدر حال و حوصله و بودجه بود که هرکتابی را میخواهم، از اینترنت بگیرم، پرینت و صحافیکنم و درکتابخانه داشتهباشم، مثل قدیمها که آرشیو فیلمهایم را باچه ذوقی درستکردهبودم، زمانی که خیلیفیلمها، پیداکردنشان حادثهای بود که همیشههم رخنمیداد. امروز که فیلمها راحتتر پیدامیشوند، وقت تماشا و ذوق برای پیداکردنشان، معمولا دیربهدیر پیدامیشود. نمیدانم همهی اینها از زمانهست یا ازخودم و یا از هردو شاید.
هری پاتر
چندی پیش، صبح یکروز تعطیل حوالی خیابان تختطاووس دیدم جمعیتزیادی، غیرمعمول، صفکشیدهاند در پیادهرو. از روی کنجکاوی جلوتر رفتم تا ببینم قضیه از چهقرارست، جمعیت همگی نوجوان بودند، صف بستهبودند مقابل کتابفروشی، دریکآن، جواب به ذهنم خطورکرد، هریپاتر!
گمان نمیکنم هریپاتر را بشود جزو کتابها و شخصیتهای موردعلاقهی نوجوانان – فقط – درجهبندی کرد، بزرگسالان هم دربارهاش حرف میزنند، برای من هم اینقضیه از منظر یکمطالعهی جامعهشناختی یا بررسی در مسائل مرتبط با مخاطبان جالب است.

از قهرمانان بچههای ایندوره و زمانه خبرندارم، با توجه به امکاناتروزدنیا، نمیدانم کتاب برای یک نوجوان یا کودک امروزی چهمفهوم و مرتبهای دارد. حدسهایی دارم اما بازیها و امکانات، بالکل عوضشده. درمورد خودم از ابتدا و تابحال بهکتاب وفادار بوده و هستم، کامپیوتر این علاقمندی را تحتالشعاع قرارداد اما از اعتبارش نکاست و بالاخره بینایندو توانستم پلیبزنم و تقسیمبندی معقولی انجامدادم.
مختصری در پیدایش رابطهی خودم با کتابها
قهرمان موردعلاقهام در دوران کودکی؛ تنتن بود و تارزان که کامیکبوک بودند و همینطور داستانهای ژولورن که در لوازمالتحریرفروشی سرخیابانمان پیدا میشد. تا وقتی نقلمکان کردیم به شیراز و پدرم رفتجبهه و ما بهندرت از خانه بیرون میرفتیم. بعدازظهرهای دوران دبستان را در میانکتابها میگذراندم، میان عکسها و فیلمهای کلاسهشدهای که بقایای یک تاریکخانه بودند که حالا بیکار ماندهبود. کتابها متعلق به ردهی سنی بزرگسالان بود و معمولا چیز زیادی ازشان دستگیرم نمیشد. اما ازآنجا که تنها منابع دردسترس برای گذرانوقت بودند، بارها خواندمشان، یا بهتربگویم روخوانیکردم. این روند ادامهیافت و من کمکم با تکرار روخوانی برخی کتابها اندک مطالبی از محتوایشان دستگیرم میشد. از رمانهایی متوسط تا کتابهایی خوب و تاریخ و جغرافیا، مذهب، شعر و کتابهایی دربارهی عکاسی؛ همهی اینها در کنار آگراندیسمان رنگی و سیاهوسفید، تشتها و ظروف پروخالی از داروی ظهور. بعیدمیدانم از محتوای بیشترشان تا پیشاز دورهی راهنمایی سردرآورده باشم. داستانهای پلیسی راحت بودند اما مثلا داستویووسکی برای بچهای به سنوسال آنروزهای من، مناسب نبود. اما مثلا میشلاستروگف را که از عموی بزرگم گرفتم بارها خواندم و درهیجان ماجراهای قهرمانداستان خودرا شریکیافتم. هدایت هم بود، بالزاک، هسه و خیلیهای دیگر که معنایشان اما ماند تا سالها بعد در مطالعهی دوران بزرگسالی.
درس بزرگ

8 یا 9 سالمبود…عمویم گفت اینکتاب ممکن است تا حدود 50صفحه حوصلهت را سرببرد پس تو باحوصله جلوبرو تا داستان بجاهای خوبش برسد.
درسی ساده با نتایجی بزرگ! تا امروزهم این روش را با تغییراتیاندک درمورد کتابها و فیلم ها پیادهمیکنم و سودش برایم خیلی زیادبوده، هیچوقت هم نشد به عمویم بگویم که چقدر آنصحنه، آن گفتارکوتاه اما پرارزش را باخودم مرورکردهام.
مترجمان موردعلاقه
قاسم صنعوی، عبدالله کوثری، برادران غبرائی و احمدگلشیری. مترجمینی که زمانی در میان فیشهای کتابخانه از روی نامآنها بدنبال یافتن و خواندن کتابها بودهام.
صفحهی مترجمان ایرانی در ویکیپدیا
کتاب خوب
لازم و دلپذیر، مثلخوبیهایی که مدام مرورشان میکنیم و یا مانند نورخورشید که درزمستانبرفی میشود با تجسماش بیاد داشت که دنیا گرمیهم دارد و روزهای گرم وآفتابی درپیشاند. همیشه هم زمستان و سرما نیست.
بهانهی نوشتن این یادداشت، ملاحظهی اینتحقیق بود از اینطریق.
نوشته شده توسط Saman در موضوع نوشتجات | نظر یا پیامتان را بنویسید »